میم امید

از اخوان بسیار خوانده و دیده ایم. اما این یکی از آن زندگی نامه های معمول نیست. میخواهم داستان خودم را با اخوان بگویم! دوستی من با ماث عمر درازی ندارد. دو سال پیش بود که برای اولین بار شعر خان هشتمش را خواندم. راست میگفت. شعرش عیار مهر و

اسنپشات: آن روز و روز بعد

آن روز ساعت ۱۲ ظهر. پاییز ۱۳۶۵. هنوز ته مونده های خورشید تابستون، سرمای زمستون رو گرم میکرد. کنار خیابون چند تایی ماشین پارک شده بود. تکاپوی مغازه دار ها سر ظهر جذابیت شهر رو دو چندان میکرد. روز زیبایی بود. اسمش مهم نیست. ۸ ساله بود. پسر. نسبتا قد

اسنپشات : در باب زمستان

یک گرگ و میش سرد زمستانی حوالی صبح.دخترک کبیریت فروش شب قبل در میان گلها برای همیشه خوابیده بود. زمستان بود. سردم بود. از درز پنجره باد سرد با بوی اسفند می آمد. کم کم صدای گنجشک ها در آمده بود.لحاف پشمی، مهربان ترین رفیقم را، به سختی ترک کردم!

اولین نوشته را نوشتم !

خیلی ها از این صفحه ی سفید میترسن! بعضی باهاش روبرو نمیشن! راستش، حرف زدن برای خیلی ها سخته، نوشتن حتی از اون هم سخت تره ولی برای من داستان یکم فرق میکنه. این اولین نوشته منه ! البته اولین که چه عرض کنم... اولین نوشته... یادمه اولین بار که

آخرین نوشته ها...

میم امید

از اخوان بسیار خوانده و دیده ایم. اما این یکی از آن زندگی نامه های معمول نیست. میخواهم داستان خودم را با اخوان بگویم! دوستی من با ماث عمر درازی ندارد. دو

اسنپشات: آن روز و روز بعد

آن روز ساعت ۱۲ ظهر. پاییز ۱۳۶۵. هنوز ته مونده های خورشید تابستون، سرمای زمستون رو گرم میکرد. کنار خیابون چند تایی ماشین پارک شده بود. تکاپوی مغازه دار ها سر ظهر

اسنپشات : در باب زمستان

یک گرگ و میش سرد زمستانی حوالی صبح.دخترک کبیریت فروش شب قبل در میان گلها برای همیشه خوابیده بود. زمستان بود. سردم بود. از درز پنجره باد سرد با بوی اسفند می

اولین نوشته را نوشتم !

خیلی ها از این صفحه ی سفید میترسن! بعضی باهاش روبرو نمیشن! راستش، حرف زدن برای خیلی ها سخته، نوشتن حتی از اون هم سخت تره ولی برای من داستان یکم فرق

میم امید

از اخوان بسیار خوانده و دیده ایم. اما این یکی از آن زندگی نامه های معمول نیست. میخواهم داستان خودم را با اخوان بگویم!

دسته بندی ها...

اسنپشات

اندر احوالات من

اندر حکایت سیاه مشق

سایر مطالب...

میم امید

از اخوان بسیار خوانده و دیده ایم. اما این یکی از آن زندگی نامه های معمول نیست. میخواهم داستان خودم را با اخوان بگویم! دوستی من با ماث عمر درازی

اسنپشات: آن روز و روز بعد

آن روز ساعت ۱۲ ظهر. پاییز ۱۳۶۵. هنوز ته مونده های خورشید تابستون، سرمای زمستون رو گرم میکرد. کنار خیابون چند تایی ماشین پارک شده بود. تکاپوی مغازه دار ها

اسنپشات : در باب زمستان

یک گرگ و میش سرد زمستانی حوالی صبح.دخترک کبیریت فروش شب قبل در میان گلها برای همیشه خوابیده بود. زمستان بود. سردم بود. از درز پنجره باد سرد با بوی

اولین نوشته را نوشتم !

خیلی ها از این صفحه ی سفید میترسن! بعضی باهاش روبرو نمیشن! راستش، حرف زدن برای خیلی ها سخته، نوشتن حتی از اون هم سخت تره ولی برای من داستان