یک گرگ و میش سرد زمستانی حوالی صبح.
دخترک کبیریت فروش شب قبل در میان گلها برای همیشه خوابیده بود. زمستان بود. سردم بود. از درز پنجره باد سرد با بوی اسفند می آمد. کم کم صدای گنجشک ها در آمده بود.
لحاف پشمی، مهربان ترین رفیقم را، به سختی ترک کردم! لیوان آب بالای سرم را یک نفس سرکشیدم. چند قدم آنطرف تر، روی پنجره ی بخار گرفته ی سرد اتاقم، به آدمکی از جنس خط و نقطه، جان دادم…

سایه ام کوتاه بود. ساعت 12! زمستان بود. سردم بود ولی آفتاب مستقیم گرمم میکرد. نوک دماغم سرخ شده بود. دست هایم در جیب کاپشن مخمل سرمه ای ام گرم می‌شد. چند قدمی بی هدف برداشتم. به دالونی سرک کشیدم. بوی خاکِ خیس شده می داد. کمی جلوتر، عریض تر می‌شد؛ بازار مس‌گر ها، صدای فریاد چکش و ناله های قلع داغ بر روی فلز سرخ…

نیمه شب بود. روشن! ماه، به درخشانی جوشن سواره نظام ارتش روم. لامپ سدیمی بالای تیر برق چشمک میزد. صدای پارس سگ ها از کوچه های اطراف به گوش می‌رسید. با بوی چوب سوخته مست شده بودم. در کوچه های تو در تو دور خودم می چرخیدم. زمستان بود. سردم بود. میلرزیدم. کلاهم را پایین تر کشیدم، دکمه های پالتوی پشمی‌ام رو بستم و سر به هوا به راهم ادامه دادم…

3 دیدگاه

  1. :)))))))))))))))))))))))))))))

  2. در کوچه های تو در تو دور خودم می چرخیدم 🙂
    قلمت ب دل میشینه با تمام وجود میشه حس کرد همه چی رو میشه حس کرد گرم شدن دست یخ زده تو جیب کاپشن رو

  3. چه عکس‌های خوبی:) چه قلم مناسبی^_^ خسته نباشی.

دیدگاهتان را بنویسید